خنك آن قمار بازي كه بباخت هرچه بودش بنماند هيچش الي هوس قمار ديگر
و اين قمار عاشقانه (به تعبير سروش) مرداني چون مولانا مي طلبد كه چون از سجاده نشيني با وقار به بازيچه كودكان شهر مبدل مي شود، تعالي مي يابد، پوستين مي افكند و بر سّر ني معرفت مي يابد.
زماني نه چندان دور با خود مي انديشيدم كه در اين كهنه سرا بايد تحولي ايجاد كرد و طرحي نو درانداخت. پنداري مغرورانه بود. به اشتباه خود معترفم. آنچه بايد متحول مي شد "من" بودم.
با اينكه اين مهم را به خوبي فهميده ام اما اين من هنوز همان من است. چه كنم ؟
ز خويش هر چند بگريزم همان دربند خود باشم رم آهوي تصويرم شتاب ساكني دارم
نمي دانم من كه نتوانستم خود را متحول كنم، چگونه مي خواهم نقشي در تحول جامعه ام داشته باشم!
به هر طريق توبه شكستن و تكرار خطا خصلت آدم ابولبشر است.
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نمي توانم ديد كه مي خورند حريفان ومن نظاره كنم
نوشته شده توسط سياوش در 86/07/05 و ساعت 2:42